حبیب باید زنده بماند

دسامبر 25, 2010 - 4 پاسخ

برای حبیب الله لطیفی، دانشجوی دربند و محکوم به اعدام؛ که جرمی ندارد جز کرد بودن و تلاش برای آبادانی وطن.

حبیب الله لطیفی باید زنده بماند
از جرعه ی تو خاک زمین در و لعل یافت*

*شعر از حضرت حافظ

یادتان هست؟

دسامبر 15, 2010 - یک پاسخ

عاشورای 88 روزی بود که ایران بار دیگر برای داشتن چنین مردمانی به خود بالید. روزی بود که جنبش سبز مردم ایران بار دیگر ستون های کاخ جور و ستم را به لرزه افکند و دیکتاتور را خوار و خفیف ساخت. روزی بود که امید مردم این سرزمین دوباره زنده شد. و روزی بود که دوباره و چندباره پیام حق طلبی و مظلومیت ایرانیان به گوش دنیا رسید. یزیدیان هم چون همیشه زدند و کشتند و بردند؛ به آن خیال که خشک شود این رود پرخروش. امروز، پس از گذشت حدود یکسال از آن روز، این رود هنوز جاری است؛ زنده تر از گذشته، پرآب تر از پیش…

چهار ویدیوی زیر خاطرات تاریخ اند از عاشورای سبز که برای نخستین بار منتشر می شوند. هریک یادآور خاطره ی تلخ و شیرینی است از آن روز تاریخ ساز. مرور دوباره ی آن روزها کمک می کند که یادمان نرود که ما بیشماریم و سرانجام پیروز؛ اندگی همت می طلبد و دلهایی دریایی. اندکی صبر، سحر نزدیک است…

 

یاحسین، میرحسین

 

دفاع مردم در برابر سرکوبگران

 

شهادت سه نفر شاهد به عبور خودروی نیروی انتظامی از روی پیکر جوانان

 

خامنه ای قاتله، ولایتش باطله – شکنجه،جنایت، مرگ بر این ولایت

سلامت همه آفاق در سلامت توست…

دسامبر 15, 2010 - 4 پاسخ

تقدیم به محمد نوری زاد که با نامه هایش پایه های کاخ ستم را در هم افکند و نور امید را در دلمان زنده نگه داشت.
به امید آزادی همه ی زندانیان سیاسی؛ به امید آزادی ایران.

محمد نوری زاد

سلامت همه آفاق در سلامت توست...*

* شعر از حضرت حافظ

اندر حکایات یک مغلطه ی گروهی!

نوامبر 16, 2010 - یک پاسخ

سایت بالاترین که چند سالی است به عنوان بزرگترین وب سایت اجتماعی فارسی زبان فعالیت می کند، دیروز و طی تصمیمی استراتژیک، ورود لینک های «توهین آمیز به ادیان» به برگ نخست این وبسایت را مسدود کرد. این تصمیم واکنش های مثبت و منفی بسیاری از کاربران را برانگیخت. اما جالبترین واکنش ها در این میان، واکنش عده ای است که قصد دارند طی یک کار گروهی، با استفاده از مغلطه ی بزرگ همسنگ سازی «توهین» و «نقد» جو را آشفته کرده و از این طریق این تصمیم بالاترین را حرکتی «مخالف آزادی بیان» جلوه دهند. نمونه هایی از این مغلطه ی کلامی را می توانید در اینجا و اینجا و اینجا ببینید.

برای درک بهتر موضوع، خوب است سیاست جدید سایت بالاترین را دیگربار مرور کنیم:

…سوال اصلی ما این بود که اگر تنها علت ترک عده‌ای از کاربران وجود برخی لینکها با محتوای توهین و تمسخر به ادیان و نه نقد است چه تمهیدی برای حفظ همه کاربران بالاترین در کنار هم وجود دارد؟

از امروز تصمیم گرفتیم که بطور آزمایشی، به مدت یک ماه، لینکهای با محتوای توهین هزل‌‌گونه به ادیان را تنها از صفحه اول بالاترین برداریم…

آنچه در این سطور به روشنی به چشم می آید، قائل شدن به تفاوت بین «نقد و توهین» است. حال آنکه برخی دوستان ناراضی در پی القای این نکته هستند که «بالاترین نقد دین را بر نمی تابد». گزاره هایی مانند «اگر قرار است لینک های ضد مذهب فیلتر شوند، باید لینکهای مذهبی هم فیلتر شوند» از این مغلطه استفاده می کنند. توجه کنیم که هر لینک «ضد مذهبی» لزومن «توهین آمیز» نیست و مستحق حذف نمی باشد. متقابلن هر لینک «مذهبی» لزومن اخلاقی نیست و در صورت توهین آمیز بودن مستحق حذف شدن می باشد. بنابراین برابر قرار دادن «ضد مذهب» و «توهین آمیز» چیزی نیست جز یک شعبده ی کلامی.

اگر بپذیریم که این همسنگ سازی مغلطه ای بیش نیست پرسش بزرگتری پیش خواهد آمد: «مرز توهین و نقد کجاست و این مرز را چه کسی تعیین می کند»؟ نگارنده براین باور است که این بحثی است به غایت ضروری؛ و نیکوست است مخالفان و موافقان به دور تعصبات و کج فهمی ها (و احتمالا مغلطه ها) و با استفاده از خرد جمعی خود، قراردادی را جهت جداسازی توهین و نقد مهیا سازند. (برای درک بهتر تفارت بین «توهین به دین» و «نقد دین» می توانید این دو نوشته را با هم مقایسه کنید: اینجا و اینجا).

معتقدم این تصمیم بالاترین، آنگونه که انتظار می رود منجر به جذب طیف گسترده ای از هموطنان درون ایران و بهبود وضعیت بالاترین شود. ناسزاگویی (به هر عقیده و مرامی) را کنار بگذاریم و به یاد داشته باشیم که مبارزه با تاریکی و نادانی جز با افروختن چراغ میسر نیست.

 

محمدرضا جلایی پور را آزاد کنید.

ژوئن 23, 2010 - Leave a Response

برای محمدرضا و فاطمه که به ما درس آزادگی و بردباری دادند.

محمدرضا جلایی پور

(برای دیدن اندازه ی کامل روی نگاره کلیک کنید)

*شعر از حضرت حافظ، عکس اصلی از حامد صابر

اندر احوالات درماندگی یک کودتاچی معظم

ژوئن 22, 2010 - Leave a Response

آقای کودتاچی معظم که سال پیش این موقع، با «قاطعیت» تمام تصمیم به یکسره کردن کار و کور کردن چشم فتنه ی اصلاحات گرفتند، امروز از اینجا مانده و از آنجا رانده، نه تنها به یک فحش خور ملس تبدیل شده اند، بلکه مثل یک توپ قرمزی از هر طرف لگدی می خورند. مردم شاکی به خاطر رای دزدیده شده شان، مادران معترض به خاطر فرزندان از دست رفته شان، پدران ناراحت وضع نابسامان اقتصادیشان، دانشجویان دلتنگ همکلاسی های دربندشان، و اکنون کودتاچی ها نگران آینده شان، هر یک به سهم خود لگدی را نثار این مقام معظم می کنند.

مردم را که به کناری بگذاریم، حکایت ذوب شدگان در ولایت سابق و وحشت زدگان امروز بسیار شنیدنی است. هرکدام از حضرات که تا دیروز فدایی ولایت بودند، امروز از ترس فردای حسابرسی شروع کرده اند به خواندن سرود «کی بود کی بود من نبودم». پس از اظهارات متعدد مقامات نظامی (نمونه: جغفری: اين تحولات اراده شخص مقام معظم رهبري بود كه اين امر در راستاي حفاظت قوي‌ و مطلوب انقلاب و نظام اسلامي انجام شده است) و سلب مسئولیت از خود، اکنون نوبت به اعضای شورای نگهبان رسیده است. سخنگوی شورای نگهبان در مصاحبه با فارس نیوز از «قاطعیت» رهبری در برخورد با دانشجویان زندانی سخن می راند و ایشان را به خاطر عدم ابطال انتخابات می ستاید (یعنی اینکه ملت بزرگوار، ایشان بودند ها؛ ما نبودیم).

خلاصه اینکه قصه، دوباره قصه ی علی و حوضش است. گویا فقط آقای معظم مانده و پول های بی حساب نفت که اگر آن هم بند بیاید همین ذوب شدگان امروز، می شوند مصداق بارز رفیق نیمه راه و معظم را کت بسته تحویل دادگاه می دهند.

از جنبه ی تاریخی این حکایت عبرت آموز که بگذریم، یک نتیجه ی اخلاقی دیگر هم از این داستان می گیریم و آن این که: اعتصابات را باید جدی بگیریم!

اعتصابات روز بیست و دوم خرداد را جدی بگیریم

ژوئن 9, 2010 - 5 پاسخ

به نظر می رسد چشمان ما در این روزهای شورانگیز از یک نکته ی مهم غافل مانده اند: بحث اعتصابات. این روزها تقریبا همه ی توجه و اراده ی ما به سوی برگزاری هرچه بهتر و بزرگتر سالروز بیست و دوم خرداد است و بدون شک راهپیمایی و حضور در خیابان یکی از مهمترین مولفه ها و ابزارهای جنبش سبز در برابر دولت کودتاست. اما باید در نظر داشت که این تنها سلاح ما نیست. نباید فراموش کرد که یکی از مهم ترین و کاربردی ترین سلاح های مبارزات بی خشونت، اعتصابات سراسری و عدم همکاری با دولت های مستبد است.

حرکت تحسین برانگیز مردم کردستان و اعتصاب سراسری آنان در اعتراض به اعدام پنچ تن از فرزندان دلیر ایران زمین به خوبی نشان داد که این سلاح می تواند تا چه حد موثر افتد. آنچنان که دیدیم این حرکت بزرگ نه تنها حکومت را به لرزه انداخت و موجب فرسایش نیروهای آن شد؛ بلکه با امیدبخشی به جنبش راه تازه ای را به سبزها نشان داد.

از پدرانمان، مادرانمان، دوستان و آشنایانمان (به خصوص کارمندان دولت) خواهش کنیم که در این روز تا جایی که برایشان امکان دارد از تن دادن به وظایف محوله شانه خالی کنند. این تنها شروعی برای ادامه ی این راه است.

بیست و دوم خرداد روز حضور دوباره ی مردم است در کنار هم؛ و همچنین می تواند شروعی باشد برای تمرین اعتصابات گسترده و سراسری. از این سلاح مهم غافل نمانیم. رسانه ما هستیم!

فصل سبز، فصل راستی

ژوئن 1, 2010 - Leave a Response

مدتها انتقاد برخی از همراهان جنبش سبز بر موسوی این بوده (و هست) که چرا او همیشه از «دوران طلایی امام» سخن می راند و خواهان بازگشت به آرمان های آن دوره است. و پاسخ به این پرسش بارها و بارها نوشته و گفته شده؛ حتی خود میرحسین هم بارها به طور تلویحی در روشن شدن این موضوع کوشیده است. اما مصاحبه ی اخیر او با کلمه روشن ترین پاسخ به این پرسش است و شاید فصل الخطابی باشد بر این بحث طولانی. اما نکته ی جالب این مصاحبه ی کوتاه نه پاسخ روشن موسوی به این پرسش قدیمی، بلکه تاکید دوباره ی او بر یک موضوع اساسی است: راستی و صداقت در برابر تظاهر و دروغ.

موسوی باز هم تکرار می کند که تنها یک «همراه» جنبش است و حق دارد نظرات خود را بیان کند. اما نکته ی جالب اینجاست که او اصرار می ورزد دوست ندارد خلاف آنجه می اندیشد ابراز کند؛ حتی اگر به قیمت از دست دادن هوادارانش باشد. موسوی صداقت را مهمترین اصل در تعامل با مردم می داند و «دروغ ممنوع» را مهمترین شعار جنبش سبز.

به نظر می رسد جنبش سبز فصلی جدید را در سیاست ایران گشوده است و میرحسین موسوی مصمم است که در این فصل زندگی کند. فصلی که راستی در آن مهمترین اصل است. فصلی که در آن یک آیت الله نمی تواند برای بدست آوردن قدرت و هوادار بیشتر به ناراستی و دروغ متوسل شود و خود را یک روشنفکر مدرن حلوه دهد. فصلی که سبز است و دروغ در آن ممنوع!

دروغ ممنوع

دروغ ممنوع

به کجا می رویم، از چه راهی می رویم

مه 13, 2010 - Leave a Response

امروز نوشته ای را خواندم از یک همشاگردی نابغه. یک نابغه ی ناشناس که قلمش قدرت یک رودخانه را دارد. می تواند جاری شود و مزرعه ها را، و سبزه زاران بیشمار را آبیاری کند و بهشتی بسازد؛ و می تواند بخروشد، طغیان کند، از جا بکند و نابود کند.

لابلای واژگانش درایت یک فیلسوف تمام عیار ریخته با لوطی گری یک جاهل. و گهگاه احساس «پروانه ای» یک شاعر. می نویسد:

سمفونی پاستورال بتهوون را اگر به دقت گوش کنی در مییابی که پروانه ها بعد از رعد و برق زیباترند و شعاع نور آفتاب از لابلای شاخه های توفان زده روشنتر میشود.

و در پاراگراف بعد می افزاید:

من از کشتن یاران بی تربیت و وحشی امام زمان هیچ ابایی ندارم. نیازی هم به دلالتهای پروانه پسند دوستان خشونت ستیزم ندارم ، چون با همه بیسوادی و نادانی، ناسلامتی هنوز انسانم و برخی حقایق را بی واسطه درک میکنم. مثلا خودم میفهمم که زمین بدون وجود یاران امام زمان خیلی جای پاکتر و با صفا تری میشود.

تناقض عجیبی در این نوشته ی بلندبالا یافتم. آنقدر شگفت انگیز که وادارم کرد که پس از مدتها، بنویسم. حالا هم که این واژگان را کنار هم می چینم هنوز مطمئن نیستم که واقعا قصد داشته با قلمش بهشت بسازد یا مزرعه ها را با خود ببرد.

تاکید می کند که دنبال صلح و صفا است؛ و آنطور که در بالا آمده عاشق «دیدن پروانه ها و شعاع نور آفتاب».  منطقش مانند یک حوض گرد می ماند که هر چه دورش راه بروی به جایی نمی رسی؛ اما ناگهان از بالای حوض به زمین می پرد و بازی تمام می شود؛ دیدی مسئله حل شد!

می نویسد:

شما نمیتوانید سر سگ در دیگ جامعه بجوشانید و از میعان بخاراتش گلاب بگیرید

جمله ی پری است. از آنها که می توانی بنشینی و درباره اش ساعتها سخنرانی کنی. گزاره کاملا درست و به جاست. اما اینجاست که از بالای آن حوض گرد پایین می پرد. این جمله در تضاد کامل با آن خشونت طلبی بی پرده و احتمالا «طبیعی» است؛ آنجا که می گوید ابایی ندارد از کشتن مردمان نابکار روزگار. فکر نمی کنم کشتن نابکاران مسئله را حل کند (آنچنان که در سال پنجاه و هفت نکرد). باید «کشتن» را «کشت»! پس از همین جا آغاز می کنیم: باید «کشتن» را به «زنده کردن» تبدیل کرد.

برایش نوشتم:

… این سر سگ را خود ما سی سال پیش درون این دیگ انداختیم. به شخصه مایل نیستم با بخار برآمده از این دیگ، دیگ دیگری را پر کنم و سر سگ (و چه می دانی، شاید هیولا) دیگری را توی دیگ نو بیندازم. می خواهم آتش زیر دیگ را خاموش کنم و سر سگ را برای همیشه زیر خاک. شاید از آن خاک گلی رویید…

نوروزمان پیروز!

مارس 29, 2010 - Leave a Response

نوشتن اعتیادآور است. اعتیادی شیرین. اعتیادی که در لحظه های تنهایی نجات بخشمان می شود. سه ماهی می شود که ننوشته ام. هر روز دلگیرتر از دیروز که چرا نمی نویسم. و روزها می گذرند و همچنان نمی نویسم. امروز طاقتم تمام شد و مجبور شدم بنویسم و امیدوارم در سال 89 معتادتر شوم به نوشتن. در سال صبر و استقامت با همت و تلاش مضاعف می نویسیم تا مشتی زده باشیم بر دهان یزیدیان زمان!

هر روزتان نوروز، نورزتان پیروز.

نوروزتان پیروز

نوروزتان پیروز

پوستر از: علی کریمی