دیگر دلهره ندارم!

دسامبر 29, 2009 - 5 پاسخ

برای بهنود ارزش بسیار زیادی قائلم. همیشه منصف بوده و قلمش حق را با آن نثر زیبایش فریاد کشیده. دیروز مقاله ای نوشته بود از دلهره اش. از اینکه ما شکست خوردیم و به دام خشونت افتادیم. واکنش نخستین من تایید نقطه نظر بهنود بود و همدلی در دلهره ی او. با خود گفتم به دام خشونت افتادیم و حقیقتا شکست خواهیم خورد.

اما این مقاله از دیروز ذهن مرا به خود مشغول کرده. آیا واقعا باید نگران بود و دلهره داشت؟ باید دلهره داشت از خشونت ورزی مردمی که با اسلحه به طرف آنها شلیک می کنند، با ماشین از روی آنها رد می شوند، پیر و جوانشان را زندانی و شکنجه می کنند، به پسر و دخترشان تجاوز می کنند و بعد هم با پررویی هر چه تمام تر همه ی اینها را انکار می کنند، اما این مردم همچنان شکیبایند و حامی مبارزه ی بی خشونت؟ آیا باید دلهره داشت از خشونت ورزی مردمی که ضاربانشان را که تا چند دقیقه قبل با باتوم به سر و روی پیر و جوان می کوفتند در زنجیره ی انسانی خود می گیرند و از آنان محافظت می کنند؟ آیا باید دلهره داشت از صدای بریده بریده ی جوانی که کتک خورده، له شدن هموطنش زیر ماشین یزیدیان را دیده، عربده کشی و رجزخوانی «عاشقان ولایت» را شنیده و هنوز هم خطاب به دوستانش که یکی از آن مزدوران را خلع سلاح کرده اند فریاد می زند «نزنیدش»؟

عاشورای هشتاد و هشت روز پیروزی عقلانیت و انسانیت بود بر احساسات و خشونت. همان خشونتی که یزیدیان به حد اعلی رسانده اند تا به خیال خامشان آتشی در این چمنزار سبز اندازند. اما این نیز بگذرد و روسیاهی به زغال ماند.

من دلهره داشتم. دلهره ی انقلابی دیگر. انقلابی خشن و با زور اسلحه. انقلابی که سی سال دیگر، درست مثل امروز ما، فرزندانش را می بلعد. اما آنچه در عاشورا دیدم و دیدیم دلهره ام را خاموش کرد. از همیشه به آینده امیدوارترم. به آینده ای دور از خشونت و خشونت ورزی؛ به آینده ای پر از صلح و دوستی؛ به آینده ای به رنگ سبز.

دیگر دلهره ندارم!

عاشورای هشتاد و هشت

عاشورای هشتاد و هشت

عاشورای هشتاد و هشت

عاشورای هشتاد و هشت

Advertisements

در عاشورای سبز، از امام حسین (ع) به آزادی می رسیم

دسامبر 26, 2009 - Leave a Response
عاشورای سبز

در عاشورای سبز، از امام حسین به آزادی می رسیم

عروج سبزت را ای پدر، در بهار پیروزی، جشن خواهیم گرفت

دسامبر 20, 2009 - Leave a Response

آنچه دیشب از میان ما رفت تنها پیکر آیت الله بود. پدر معنوی جنبش سبز ایران همیشه زنده است؛ زنده مثل سهراب. زنده مثل ندا. زنده مثل کیانوش. زنده مثل محسن. آیت الله العظمی منتظری در دل ماست هنگامی که باتوم می خوریم. هنگامی که در برابر تفنگ بدستان کودتاچی شعار می دهیم. هنگامی که روی بام الله اکبر می گوییم. آیت الله العظمی منتظری در ذهن ماست هنگامی که می نویسیم. هنگامی که به دیکتاتور می خندیم. و آیت الله العظمی منتظری با ماست آن روز که ایران را یک سر سبز می کنیم.

منتظری در دل ماست؛ در سر ماست؛ در جان ماست. تا روزی که امید نفس می کشد.

آیت الله العظمی حسینعلی منتظری

آیت الله العظمی حسینعلی منتظری

مگسی را نهراسیم که هستیم بیشمار

دسامبر 19, 2009 - Leave a Response

شش ماه از دزدی رای های سبز ما می گذرد؛ اما کودتاچی بزرگ هنوز هر شب، قبل از خواب، شاید قبل از خوردن قرص های آرامش بخش و استعمال دودهای آرامش بخش تر، به فکر فرو می رود که «پس چرا نسخه ی این رنگ سبز پیچیده نمی شود؟ مگر چه کار باید می کردیم که نکردیم در این مدت؟ کشتار که کردیم، شکنجه که کردیم، دانشجو و روشنفکر را زندان کردیم، در ملا عام از جسم لعیلمان هم مایه گذاشتیم و برای امت اسلامیمان گریه کردیم، حتی بعضی کارهای دیگر را هم در جهت حفظ نظام اسلامی و به صورت مصلحتی کردیم، اما این رنگ سبز هنوز چسبیده بیخ ریش ما. رنگ سبز تقلبیمان هم که نگرفت. مگر چه چیز دارد این رنگ سبز در درونش که هیچ رقمه پاک نمی شود. پاک که نمی شود هیچ، هر روز که از خواب بلند می شویم بیخ ریشمان سبزتر شده و این سبزی دارد آرام آرام به پشت سبیلمان هم می رسد.»

آقای کودتاچی، اینقدرها هم که فکر می کنی پیچیده نیست مساله. رای ملت را در روز روشن دزدیدی، احترام ریش سفیدت را نگه داشتیم. جوانان را در خیابان کشتی، احترام عبای سیاهت را نگه داشتیم. روشنفکر و دانشجو را زندانی و شکنجه کردی، احترام «جسم علیلت» را نگه داشتیم. این آخری هم که عکس آتش می زنی و تقصیر گردن ما می اندازی. دیگر وقاحت هم حدی دارد؛ همانطور که شکیبایی ما هم اندازه ای دارد. با چه می جنگی؟ با حقیقت؟  مساله ای که به سادگی حل شدنیست را می پیچانی و به قول محسن سازگارا «عرض خود می بری و زحمت ما می داری».

قرض از مزاحمت اینکه یکی از ذوب شدگان در شما فرموده اند که «سران جنبش  سبز باید به بدترین وضع اعدام شوند». می خواستم بی زحمت به این ذوب شده و دیگر ذوب شدگان و حقوق بگیرانتان یادآوری بکنید آن روز جمعه را. همان روزی که رهبر مسلمین جهان از آبرو و جسم علیلش مایه گذاشت و با چشمان اشکبار تهدید کرد مردم را. و یادآوری بکنید روز شنبه ی بعد از آن جمعه را. و نتیجه گیری بکنید برای آقای رحیمیان، از این دو روز؛ و همه ی این روزها، که:

آن که خود شیر بخواندی شد چنین بی یال و یار
مگسی را نهراسیم که هستیم بیشمار

گریه ی دیکتاتور

ما هم (با چند روز تاخیر) مجید هستیم!

دسامبر 16, 2009 - Leave a Response

ما همه مجیدیم

آن روز که قورباغه هم هفت تیر می کشد…

نوامبر 23, 2009 - Leave a Response

مطلبی را در وبسایت روزنامه ی اعتماد می خواندم. موضوع دختری بود که به خاطر دفاع از خود در برابر تعرض دو نفر مرتکب قتل غیرعمد شده بود. موضوع تجاوز در مملکت اسلامی که این روزها دیگر «حل شده» است و هیچ احساس خاصی را در مسئولین برنمی انگیزد؛ بالاخره این قضیه هم از واقعیات اجتماعی است دیگر. ایشان فعلا کارهای مهمتری جهت رسیدگی دارند… حالا چه اشکالی دارد دختری، و یا پسری هم مورد تجاوز قرار بگیرد. دنیا که به آخر نمی رسد. مهم حفظ نظام است که آن هم انشاالله به لطف لاپوشانی و توسری انجام می شود.

ولی موضوع تکان دهنده نه تجاوز، که این روزها به لطف کودتاچیان عادی شده است، بود؛ بلکه تصمیم آقای «قاضی» بود و گستاخی خانواده ی مقتول. شواهد و مدارک همه گویای این است که مقتول قصد تجاوز داشته؛ اما آقای قاضی فرموده اند «…ريحانه با قصد قبلي دست به چنين کاري نزده است. از طرفي مقتول هم عمل درستي انجام نداده، هرچند ريحانه نبايد او را مي کشت و مقتول مستحق مجازات مرگ نبود». خیلی دوست دارم ببینم اگر همسر یا دختر یا نوه ی آقای قاضی در چنین شرایطی قرار بگیرد چه می کند. من هم اعتقاد دارم ریحانه باید می نشست و با زبان خوش به آقا مرتضی (متجاوز) حالی می کرد که تجاوز کار بدی است و یک پسر خوب نباید از این کارها بکند.

و از این دردناک تر تصمیم خانواده ی مقتول است که ما رضایت به عفو نمی دهیم. می گویند غیرت هم غیرت قدیمی ها: آخر پدر، مادر، خانواده ی محترم، شما اصلا با چه رویی در دادگاهی حاضر شدید که متهم حاضر در آن دختریست که می خواسته توسط پسر شما مورد تجاوز قرار بگیرد؟ حالا تقاضای قصاص به کنار. اما دنیا همین است دیگر: آب که سربالا برود، قورباغه هم هفت تیر کش می شود.

عکس از اعتماد

 

یک عذرخواهی بزرگ؛ برسد به دست مهدی کروبی

نوامبر 10, 2009 - 3 پاسخ

در پی فراخوان طنزنویس سبز و خط شکن، علیرضا رضایی، برای حمایت از میرحسین موسوی جهت اعلام دوباره ی اتحادمان و کوبیدن این اتحاد به سر کودتاچی ها، من هم به عنوان یکی از اعضای تازه وارد وبلاگستان و ذره ای ناچیز از دریای بزرگ سبزها بر آن شدم که چند خطی در این باره بنویسم. اما این چند خط نه درباره ی میرحسین، بلکه راجع به مهدی کروبی خواهد بود. دلیل هم این که من تا به اینجا فرصت آن نیافته ام از کروبی بنویسم؛ و شاید عذرخواهی هم به او بدهکار باشم.

دوباره به عقب برمی گردم. به زمستان هشتاد و هفت و روزهایی که مشتاقانه منتظر حضور خاتمی بودیم. و آن شبی که خاتمی در حرم امام رضا ورودش به انتخابات را اعلام کرد. آن روزها مدام چه در دل و چه به زبان مهدی کروبی را نکوهش می کردم که این چنین سعی در شکاندن رای های اصلاح طلبان دارد (آن روزها هنوز سبز نبودیم!). و این نکوهش و دل گرفتگی حتی با آمدن موسوی و رفتن خاتمی هم همچنان داشت…

شبی که مناظره ی موسوی و کروبی را دیدم، باز هم نکوهش می کردم این شیخ لر را. که چرا می خواهی رای ما و اتحادمان بشکنی به خاطر چهار سال ریاست جمهوری. و آن هنگام که به موسوی گفت باید تا آخر راه بایستی هم به او اعتماد نکردم و در دل خندیدم.

و این بی اعتمادی و دلزدگی ادامه داشت تا بیست و پنجم خرداد ماه. همان روزی که موج سبز مردم، موسوی و کروبی را هم به خیابان کشاند و این دو پا به پای مردم آمدند… تا امروز. و هنوز هم پا به پای مردم می آیند و حقمان را از کودتاچی ها طلب می کنند. سبز و شاداب.

و من به مهدی کروبی بدهکار شدم. یه عذرخواهی بزرگ. چرا که باورش نداشتم و فکر می کردم با یک تشر آن که خود را خدا می خواند پس می زند. و نزد. نزدیم.

آن مردی که می پنداشتم بزرگترین عامل تفرقه ی ماست امروز شده خط شکن ما. و به آتش کشیده خواب شبهای خود خدا خوانده را. یک عذرخواهی بزرگ به کروبی بدهکارم. به بزرگی بزرگمردی اش.

مهدی کروبی

مهدی کروبی

سیزدهم آبان ماه، روز مبارزه با استکبار داخلی

اکتبر 28, 2009 - Leave a Response
فراخوانی روز سیزدهم آبان ماه؛ روز مبارزه با استکبار داخلی.
پوستر برای راهپیمایی سیزدهم آبانماه

ما بیشماریم، ما پیروزیم

ویژه ی چاپ:

راهپیمایی سیزدهم آبان ماه

ما بیشماریم، ما پیروزیم

 

سپاس از وبلاگستان؛ درود بر سبزها

اکتبر 27, 2009 - Leave a Response

چند روزی بود حالم خراب بود و اعصابم داغان. به بالاترین که نگاه می انداختم حالم گرفته تر می شد. درمانده بودم از این همه تفرقه که مثل موریانه و ناگهانی افتاده بود به جانمان. یکی  برای موسوی تعیین تکلیف می کرد که اگر فلان نکنی من دیگر سبز نیستم و دیگری نعره می زد که من دوست دارم سیزده آبان را در خیابان بمانم و حکومت را عوض کنم. و بین این خطوط پر بود از جروبحث های بیهوده و وقت گیر که سرانجامش فقط خستگی است و عصبانیت از دو طرف.

دیروز وقتی به بالاترین سر زدم اوج دمغی بود برای من. مهدی خزعلی مطلبی نوشته بود و عده ای حسب معمول شروع کرده بودند به مهمل بافی و خلاصه مهدی خزعلی و موسوی و اسلام و اوباما و جمهوری اسلامی و کروبی و آیت الله خزعلی را چسبانده بودند به هم. و طبق معمول هم با فحش و بد و بیراه تخم نفرت می پراکندند و ناامیدی. و من ناامید شدم؛ از جامعه ی مجازی ایرانیان بریدم.

تا امروز صبح که با ناامیدی بالاترین را گشودم و دیدم که موضوع داغی با عنوان حمایت وبلاگنویسان از مهدی خزعلی ساخته شده است. و به ناگاه همه ی آن ناامیدی و کسالت و دمغی چند روزه به یک باره از وجودم رفت. دریافتم که این رنگ سبز بی خود نیست که دیکتاتوری به آن عظمت را لرزانده. هوشیاری فعالین اینترنتی بار دیگر متحدمان کرد؛ این بار در حمایت از مردی که حمایتمان کرده بود و حال بنا به شرایطی خاصی تنها می خواست دست از نوشتن بکشد. و من خوشحالم. خوشحال از اینکه عضو کوچکی هستم در چنین جمعی. جمعی که با وجود تمام محدودیت ها و کارشکنی ها نظم و یگانگی خود را نگه داشته و پایه های استبداد را به لرزه در آورده. و از اینجاست که می توانم آینده ی ایران را سبز و آباد در ذهنم بکشم.

این نوشته تنها کاری بود که می توانستم انجام دهم. برای تشکر از سبزها؛ برای تشکر از همه ی آن دوستانی که این چنین بزرگمنشانه و خردمندانه در مقام دفاع از همراهشان درآمدند؛ همان همراهی که گاه عقایدی مخالف با عقاید ما دارد، اما او نیز سبز است و خواهان آزادی. درود بر مهدی خزعلی به خاطر آزادخواهی اش. و درود بر اهالی وبلاگستان و همه ی سبزها به خاطر بزرگمنشیشان.

ما بیشماریم، ما پیروزیم.

«جمهوری ایرانی؟»؛ آرمانگرایی در برابر عملگرایی

اکتبر 24, 2009 - Leave a Response

سی سال پیش، این روزها، پدران و مادران ما پر بودند از شور و شوق و امید. شانه ی دیکتاتور را به خاک مالیده بودند و مست این پیروزی بزرگ، ایرانی را در برابرشان می دیدند آباد، آزاد و برابر. همگی پر بودند از روحیه ی انقلابی. می خواستند آرمانشهری بسازند بی مثال. مصمم پیش می رفتند و به کمتر از تغییر حکومت رضا نمی دادند؛ می گفتند «این حکومت اصلاح شدنی نیست».

سالها گذشت و آن آرمانشهری که قرار بود ساخته شود رخ ننمود. استبداد هولناکتر شد و مستبد خونخوارتر. آن انقلابی که اکنون نامی از آن بیش نمانده بود تبدیل شده بود به هیولایی ستبر و ناجوانمرد. پدرانش را خورده بود و اکنون خیال خوردن فرزندان به سر داشت.

اما تصویری مبهم از آن آرمانشهر رویایی همچنان در خاطرها بود. پس از زمستانی طولانی، دوباره جوانه زد و سبز شد و رویید. جنگ سبزی جوانه بود با خاک سیاه.

اما اینبار، آن هیولای بزرگ خوانخوار جلوی دیدگانشان بود. می دانستند با یورش ناگهانی به این هیولا و از بین بردنش، هیولای بزرگ دیگری زاده خواهد شد. نمی خواستند هیولایی بسازند از این بزرگتر. تصمیم گرفتند هیولا را ذره ذره آب کنند و تبدیلش کنند به یک فرشته: اصلاحات را برگزیدند.

اما اینبار نیز بودند فراموشکارانی، و شاید نابینایانی، که فراموش کرده بودند آنچه به سرشان آمد. فراموش کرده بودند بر سر انقلابشان چه آمد و چگونه عزیزترینانشان بوسیله ی آن انقلاب بلعیده شدند. فراموش کردند که آرمانشهر نه با چشم برهم زدنی، که با سالها خون دل خوردن ساخته خواهد شد. فریاد می زدند «این حکومت اصلاح شدنی نیست»…

جوانه

رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود