به کجا می رویم، از چه راهی می رویم
مه 13, 2010

امروز نوشته ای را خواندم از یک همشاگردی نابغه. یک نابغه ی ناشناس که قلمش قدرت یک رودخانه را دارد. می تواند جاری شود و مزرعه ها را، و سبزه زاران بیشمار را آبیاری کند و بهشتی بسازد؛ و می تواند بخروشد، طغیان کند، از جا بکند و نابود کند.

لابلای واژگانش درایت یک فیلسوف تمام عیار ریخته با لوطی گری یک جاهل. و گهگاه احساس «پروانه ای» یک شاعر. می نویسد:

سمفونی پاستورال بتهوون را اگر به دقت گوش کنی در مییابی که پروانه ها بعد از رعد و برق زیباترند و شعاع نور آفتاب از لابلای شاخه های توفان زده روشنتر میشود.

و در پاراگراف بعد می افزاید:

من از کشتن یاران بی تربیت و وحشی امام زمان هیچ ابایی ندارم. نیازی هم به دلالتهای پروانه پسند دوستان خشونت ستیزم ندارم ، چون با همه بیسوادی و نادانی، ناسلامتی هنوز انسانم و برخی حقایق را بی واسطه درک میکنم. مثلا خودم میفهمم که زمین بدون وجود یاران امام زمان خیلی جای پاکتر و با صفا تری میشود.

تناقض عجیبی در این نوشته ی بلندبالا یافتم. آنقدر شگفت انگیز که وادارم کرد که پس از مدتها، بنویسم. حالا هم که این واژگان را کنار هم می چینم هنوز مطمئن نیستم که واقعا قصد داشته با قلمش بهشت بسازد یا مزرعه ها را با خود ببرد.

تاکید می کند که دنبال صلح و صفا است؛ و آنطور که در بالا آمده عاشق «دیدن پروانه ها و شعاع نور آفتاب».  منطقش مانند یک حوض گرد می ماند که هر چه دورش راه بروی به جایی نمی رسی؛ اما ناگهان از بالای حوض به زمین می پرد و بازی تمام می شود؛ دیدی مسئله حل شد!

می نویسد:

شما نمیتوانید سر سگ در دیگ جامعه بجوشانید و از میعان بخاراتش گلاب بگیرید

جمله ی پری است. از آنها که می توانی بنشینی و درباره اش ساعتها سخنرانی کنی. گزاره کاملا درست و به جاست. اما اینجاست که از بالای آن حوض گرد پایین می پرد. این جمله در تضاد کامل با آن خشونت طلبی بی پرده و احتمالا «طبیعی» است؛ آنجا که می گوید ابایی ندارد از کشتن مردمان نابکار روزگار. فکر نمی کنم کشتن نابکاران مسئله را حل کند (آنچنان که در سال پنجاه و هفت نکرد). باید «کشتن» را «کشت»! پس از همین جا آغاز می کنیم: باید «کشتن» را به «زنده کردن» تبدیل کرد.

برایش نوشتم:

… این سر سگ را خود ما سی سال پیش درون این دیگ انداختیم. به شخصه مایل نیستم با بخار برآمده از این دیگ، دیگ دیگری را پر کنم و سر سگ (و چه می دانی، شاید هیولا) دیگری را توی دیگ نو بیندازم. می خواهم آتش زیر دیگ را خاموش کنم و سر سگ را برای همیشه زیر خاک. شاید از آن خاک گلی رویید…